نمیدونم چرا به این زن حس منفی داشتم و همش هم حسهای منفی رو جذب کردم...هیچی اونطوری که میخوام پیش نمیره... هر برنامهای میریزم خراب میشه... برعکس میشهقششششننگگگ مثل ادمای بدون برنامه شدم. چون واقعا هر برنامهای دارم خراب میشه... اصلا نمیره جلوحسرت به دلم موند که خودم ارزوهامو پیش ببرم، طبق میل خودم... اما هیچوقت نشده...خیره دیکه خدا، حتما خودت بهتر میفهمی برام...خلاصه...همهچی رو سپردم دست اوستا کریم... گفتم خدایاااا دیگه من هیچ فکری نمیکنم... تلاش برای پیشرفت چرا، اما فکر و ناراحتی نه...یادم نرفته چقققددررر غصه خوردم، چقددررر گریه کردمبابا شل کن، شاید خیرت تو همین بودهمومن....دروغ نگم سر شدم یه لحظههااا... شوک هم شدماما گفتم هرچی خدا بخواد حرفای فرزانه ای...
ادامه مطلبما را در سایت حرفای فرزانه ای دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 22:33